اکثر والدین هلیکوپتری پیشین و والدین وسواسی این دوره تمام مدت به دنبال از میان برداشتن موانع پیش روی فرزندانشان هستند تا به نوعی به هر ترتیبی موفقیت آنها را تضمین کنند. ولی باید توجه داشت که در واقع  نمایش دادن فرزندانمان به عنوان افرادی منحصربه فرد یک موفقیت در زندگی محسوب نمی شود. (والدین هلیکوپتری به والدینی گفته می‌شود که بیش از حد درگیر زندگی فرزندانشان هستند و اجازه انجام کاری را به آن‌ها نمی‌دهند، مخصوصاً در دوران تحصیل. واژه هلیکوپتر به دلیل اینکه والدین همانند هلیکوپتری بالای سر فرزندانشان پرواز می‌کنند و اعمال او را زیر نظر دارد، گذاشته شده است.)

همانطور که میکل انجلو در مورد مجسمه معروف خود به نام داوود می گوید:”داوود همیشه در میان سنگ و مرمر ها وجود داشته است تنها کاری که مجسمه ساز انجام می دهد این است که با استفاده از ابزار مجسمه سازی قطعات و تکه های زائدی را که متعلق به داوود نیست از آن جدا کند.” ناکامی ها و رنج های زندگی ما به ما کمک می کند تا آنچه را که برای ما مهم است شناسایی و درک کنیم. آن ها به ما کمک می کنند تا بخش های ارزشمند  زندگی مان را  از آنچه برایمان  بی معنی است جدا کنیم. آنها به ما یاری می دهند تا راه خودمان را در زندگی پیدا کنیم. ولی چرا ما این را از فرزندانمان دریغ می کنیم؟

به آن ها اجازه لغزش بدهید

بیشتر والدین فرزندانشان را دوست دارند. اما عشق یک کلمه پیچیده است. برای بسیاری از والدین، عشق به معنای حفاظت و اطمینان از این است که هیچ آسیبی به بچه هایشان وارد نمی شود. این به نوعی به معنای تلاش است. با این حال، من ترجیح می دهم که عشقم را به مثابه یک قول بی قید و شرط برای اطمینان از این که فرزندانم را بدون دخالت در زندگی شان دوست دارم، به آنها نشان دهم. برخی این عشق را عشق شدید می نامند؛ که اغلب به همان اندازه که برای پدر و مادر سخت است برای کودک نیز دشوار است!

شما می گویید: چگونه می توانم به پسرم یا دخترم اجازه بدهم مسیری را که ممکن است برای آینده اش مضر یا مخرب باشد، انتخاب کند؟ به تجربه زندگی خودتان فکر کنید: زندگی مسیرهای متعددی را به والدین شما نشان داده و آنها  ممکن است نسبت به برخی از آنها دیدگاه منفی داشته اند. ما بعضی از این دوره ها را به خاطر این که غیر قابل تحمل و مخرب بوده اند به یاد داریم و از آن ها درس گرفته ایم ، آنها خاطراتی از آسیب دائمی در ذهن به جا گذارده اند.  گرچه بعضی اوقات واقعاً دردناک است، این انحرافات به ما تفاوت ها و تشخیص را آموزش می دهد، مسیر اعتماد به نفس را باز می نمایند  و مهارت بازیابی و گزینش را در ما  تقویت می کنند.

دشواری ها: یک ابزار ارزشمند برای آموزش

مصائب زندگی در حکم یک ابزار آموزشی ارزشمند است که می تواند انسان را به سمت موفقیت سوق دهد. بعضی اوقات، انتخاب های غلط به کودکان ما کمک می کند تا تجربه کسب کنند و در آینده موارد مناسب را بهتر شناسایی کنند. همچنین  هنگامی که مسیر درست را انتخاب کرده و رو به موفقیت حرکت کنند، شور و شوقشان به آنها  نیرو می بخشد تا اراده شان را قوی کرده و از هر مانعی عبور کنند.  به این دلیل که آنها عمیقا به خط پایان توجه دارند و نتیجه تصمیماتشان را همواره مد نظر خواهند داشت.

با این حال، به عنوان پدر و مادر، ما اغلب فرزندانمان را به انتخاب هایی که توسط خودمان ترجیح داده شده است، تشویق می کنیم، بدون توجه به اینکه فرزندمان ممکن است برای خودش تصمیم دیگری داشته باشد. اغلب والدین ترجیح می دهند که فرزندانشان آینده مطمئن و  مشخصی داشته باشند، با این حال آن ها می دانند که عدم قطعیت نقش مهمی در یافتن مسیر آن ها بازی می کند.

من در زندگی حرفه ای در مدیریت خانواده های موفق ، نمونه های بسیاری از این عشق بی هدف و گمراه کننده  را تجربه کرده ام. یکی از این داستان ها داستان کاتیا بود او یک مهاجر اوکراینی بود که به آمریکا آمده بود  و با یک جراح قلب به نام  آندره ازدواج کرده بود آنها دختری به نام  تارا  داشتند

کاتیا و تارا: یک نمونه از عشق ناسازگار

در دوران جوانی، کاتیا یک بازیکن مشهور تنیس بود، اما او فاقد استعداد حرفه ای لازم برای صعود به رده بندی جهانی بود. مادر در تحقق رویاهای خود کوتاهی کرده بود و حالا تصمیم گرفته بود که موفقیت در رشته تنیس را در زندگی دخترش ببیند. او اصرار داشت که تارا وقت و انرژی اش  را در ورزش تنیس و تمرینات بی وقفه صرف کند. مادر که تمام عمر خود را در رشته تنیس صرف کرده بود بود اکنون از دخترش تقاضا میکرد تا همین راه را تکرار کند.   مادر و پدر تارا تمام پول خود را صرف بهترین مربی ها، تغذیه و تناسب اندام برای تارا می کردند. اما تارا هنر را دوست داشت.

زمانی که تارا به کالج وارد شد، در سطح ملی تنیس کالج زنان رتبه ۱ را کسب کرد و همه چیز را درباره ورزش تنیس از یک دهه قبل می دانست. او با تمرکز بر شاخه ی رونسانس در رشته ی تاریخ هنر به تحصیل پرداخت.

در اواخر سال آخر، او در پاریس در یک مسابقه که اتفاقاً در موزه لوور برگزار می شد شرکت داشت. با یک اشتیاق وصف ناشدنی، او تمام بعد از ظهر را لبخندزنان  برای دیدن آثار هنری صرف کرد. ولی در آن بین  نمی توانست از تابلوی مونا لیزا چشم بردارد. داوینچی آرامش و ناراحتی را در یک آن در یک قاب و به صورت توأمان تصویر کرده بود. تارا غم و اندوه مونالیزا را نیز در عمق قلب خود احساس کرد. این شادی از کجا سرچشمه می گرفت؟ منشأ حالت چهره اش کجا بود؟ در مقابل یک ردیف تماشاچیان شلوغ، تارا شروع به گریه کرد. در آن لحظه، متوجه شد که زندگی او برایش ناشناخته و نامأنوس است.  هر دوی آنها، او و شاهکار داوینچی گویا هیچ چیزی نداشتند. او آن روز مربی خود را ملاقات کرد و برای همیشه از ورزش دست کشید. از آن به بعد تنیس دیگر در زندگی او  جایی نداشت.

 یک رابطه جدی

مادر خشمگین بود احساس می کرد زندگی اش ویران شده… دوباره! رابطه آنها  قطع شد و تقریبا دو سال مادر و دختر با هم ارتباط برقرار نکردند. در این بین تارا به عنوان دستیار معاون در یک مرکز هنری و فرهنگی کوچک در شهر نیویورک منصوب شد.

بعد از اینکه مادر سکوت خود را شکست، دوباره با تارا ارتباط برقرار کرد و رابطه آن ها به حالت عادی برگشت. برای کاتیا بسیار دشوار بود که انتظارات او از تارا،  دخترش را ناراحت کرده و دخترش نه تنها شور و شوقش را از دست داد، بلکه بخشی از زندگی اش را نیز از دست داده بود. تارا در حال حاضر با خوشحالی ازدواج کرده و دارای دو فرزند است.  مادر تارا امیدوار است که یکی از آنها به دنبال آرزوی دیرینه مادربزرگش تنیس رفته و در این راه فعالیت خود را ادامه دهد. تارا اما چندان به این موضوع اهمیت نمی داد.

خطری برای شما

آنچه فرزندان ما سزاوار آن هستند، یک یه سرنوشت واقعی و معتبر است آنچه که واقعا متعلق به خودشان باشد. آنچه که به آن اعتقاد دارند. حتی ممکن است چندین مرتبه تلاش هایی برای دستیابی به فرصت های مختلف انجام دهند. ولی در این میان آنچه از دید شما موقعیتی خطرناک است چیست؟ اینست که گمان می کنید آنها ممکن است شکست بخورند.

شما باید با تشویق و تایید به تجربه اندوزی آنها پاسخ دهید، زیرا اگر ما تنها زندگی خودمان را در نظر بگیریم و آن را الگوی فرزندمانمان قرار دهیم، آنها هرگز شور درونی و انگیزه های واقعی خود را پیدا نخواهند کرد  و هرگز به آنچه که از طریق آن زندگی واقعی را خواهند شناخت دست پیدا نخواهند کرد. باید به آن ها اجازه داده شوند که لغزش هایی هم داشته باشند ، با این حال با تلاش و پشت کار به آنچه هدفشان است خواهند رسید.

انسان باید گم شود تا پیدا شود. کودکان ما باید مشخص کنند که کدام هدف شخصی آنها در اولویت بوده و  ارزش تلاش کردن  برای تحقق را دارد. گاهی اوقات حتی لازم است که آنها به بن بست بربخورند.

 در راهی که منتهی به خودکفایی نمی شود و بچه ها خودشان را توانایی هایشان را کشف نکنند، آن ها هرگز به این باور نخواهند رسید که  تجربه ها هدایای طبیعی زندگی هستند و باید به جای اینکه یک راه تکراری را ادامه دهند خود باعث خلق یک هویت اصلی و واقعی شوند.

به جای اینکه آن ها را وادار کنید تا انتظارات شما را برآورده کنند، چه می شود اگر خودتان برای کمک به آن ها در جهت نیل به خواسته هایشان تلاش کنید؟

 

 

 

 

منبع: FORBES
ترجمه شده در گروه مجله بیستک به قلم  آناهیتا قوامی